طاقت این هجمه ی دوباره ی ایکاش ها را ندارم،
2009-10-20
روزها اینجا از خالی هم خالی ترنند
طاقت این هجمه ی دوباره ی ایکاش ها را ندارم،
2009-09-25
2009-08-23
عمر من که از دیدار تو است، تو چند ساله شدی؟
این همه کم سن و سال که شناسنامه ات می گوید نیستی، صد بار خودم تو را کشته ام و باز متولد شده ای، هربار که متولد شده ای تمام سقف زندگی نه چندان کسراییم خراب شده روی سرم.
تولد اساسا پدیده ی نامیمونیست، اما تولدت مبارک .
2009-08-11
بنیاد مکر
گاه گداری هم این طور می شود که شهاب سنگی چرخان و چرخان از کهکشان پر ستاره ات کنده می شود و به آسمان بی فروغ من میرسد. مثل تکه ی کاغذ رنگی که باد از یک کارناوال شادی جدا می کند و به حلبی آباد می برد یا مثل ته مانده ی غذای یک جشن باشکوه که خدمت کار خانه آخر شب برای سگ ولگرد پشت دیوار باغ می برد.
و این طور می شود که کورسوی آن شهاب دراین تاریکی چشمان مرا می زند و گیجم می کند و باز درکی از پیرامونم ندارم. در این فضای وهم گون گم می شوم و تا بیایم خودم را پیدا کنم کلی گیج خورده ام و چه بسا تلو تلو خوران در چاهی، چاله ای، چیزی هم افتاده باشم و اسباب خنده و کیف عابران. هرچند که اینجا عابری نیست.
بگو باز چه دامی برایم گسترده ای که امروز صبح از خودم پرسیدم آیا هنوز دوستت دارم؟
2009-07-10
نه شوق زیستن دارد نه می میرد..
لب ها خشک و ترک خورده است، تشنه. انگار هوا هم می سوزد و دود می دهد. سینه هم خس خس می کند ولی دیگر نه آن قدرها، صدایش گم می شود. سکوت این روزها محکم به گیجگاهمان خورده است. عجیب خشک است این بیابان و این بادهای وحشی آدم را دیوانه می کند و سرگردان و سرگردان و دربدر.
پرت افتاده در هزار گوشه به اتحاد می اندیشیم.
2009-05-26
تب
من دیروز تا حالا فقط یه مقدار سرما خوردم، همین.
ولی با چشای خودم دیدم که جومونگ در حالی که شال سبز انداخته بود و دستبند سبز بسته بود اومد و کرباسچی رو به عنوان وزیر دست راستش انتخاب کرد.
2009-04-29
نوشتنم گرفته بود، آنجا کسی نبود
سلام دخترو، خوبی؟ خوشی؟
چی؟ نه تو نمی تونی بگی چرا میگم دخترو، میدونی؟ من اومدم اینجا که آزاد باشم، اینجا یه مملکت آزاده و من که اصولا هیچ موقع با تو حرف نزدم که بخوام با لهجه ی خاص یا کلمه ی خاصی صدات کرده باشم، کاملا آزادم که تو رو اینجوری یا هر جور دیگه ای که دلم بخواد صدا کنم و پیش خودمم خاطره بسازم که توش تو رو با کلی ناز و اطوار اینجوری صدا می کنم و هردومون احتمالا کلی ذوق مرگ می شیم. می بینی دخترو؟ اینجا آزادی هست.
چه خبرا؟ حتما الان گل پسرا گل دادن و بوی گندشون همه ی فضای شهرو پر کرده، اما می دونم تو همین اوضاع هم همچین که آفتاب به افق نزدیک میشه، مخصوصا اگه آسمون خسیس یه کم سخاوت به خرج داده باشه و یه نمی زده باشه و باز به طور خاص اگه رودخونه هم یه شرشر آبی توش باشه، قدم زدن کنارش یه صفایی داره که نگو! البته باید یه سویی شرت گل و گشاد تنت کرده باشی، یه جور شلخته ای که همچین که راه میری هی اینور و اونور بره و پیچ و تاب بخوره. خوش به حالت دخترو، اینجا گل پسر نداره.
دخترو! یه بسته آدامس توپ که ساخت همین جاست گذاشتم تو پاکت نامه تا هی رابرا یکیشو بندازی بالا و با دهن باز، چلپ چلپ بجوی و من صدایی که از لابلای لبات میاد رو اینجا بشنفم و کیفور شم، همون لبات که همیشه رژ صورتی پوشونده بودشون و نمیذاشت بفهمم این شهو ت از رژ صورتیتِ یا از لبای وش نشسته تو صورتت. اینجا آدامسای خوبی میسازن دخترو، خوش بو، خوش طعم، خارجی.
دیگر ملالی نیست جز غمی که موقع تو آب انداختن این نامه یهو میپره بیخ گلوم.اینا رودخونشون به قشنگی مال ما نیست ولی خوب همه ی رودخونه ها به دریا میرسن آخرش، نه؟
میبوسمت دخترو.
2009-04-24
کلاً
تو جدا شبیه همون انگشتر فیروزه ای هستی که الان مدت هاست میخوام برم بخرمش ولی نمیشه.
نقدا به جهت خالی نبودن عریضه و به جهت خالی نبودن روزها که هر چه هم کوچک باشند با فیس بوک و گودر و شونصد کیلومتر پیاده روی در اقصی نقاط زیبای این شهر زیبا ( و نو! ) پر نمیشوند، نوشته شد!
2009-04-16
با تو ام
با توام، با خود تو، نشستی اونجا داری چیکار می کنی؟ نه، جدا چیکار داری می کنی؟ اصلا حواست هست؟ ملتفتی؟ نکنه اسکلمون کردی و اصلا اونجا نیستی، نکنه پاشدی رفتی و اصلا یادت نیست ما رو، هان؟ یا نکنه . . نکنه توش موندی، نمی دونی چیکارش کنی؟ گند زدی، آره؟ یا شایدم بلد نیستی، هان؟ اگه این جوری باشه بهت می خندما! یعنی واقعا این دم و دستگاهت یه دگمه ی خاموش ساده هم نداره؟
یا شایدم قرار نیست کاری کنی، تضمینی ندادی، یعنی انصاف رو ما ساختیم، تو که نساختی که حالا بخوای پابندش باشی، یا عدالت، اونم کار ماست، آره؟ پس تو چیکار کردی اگه همه ی اینا رو ما ساختیم؟ اونجا چیکاره ای؟ نکنه اصلا نیستی و خود تو رو هم ما ساختیم، هان؟ نیستی؟ اوهووووووووی، با توام، نیستی؟ هستی؟ چیکار می کنی؟ چیکاااااااار می کنی؟
من چیکار کنم؟
2009-04-04
سهم
«دیگر بیچاره شدم. در این دنیا برای من جایی نیست. نه در تاریکخانهء عکاسی، نه در خانهء تو، نه در کاباره، نه در جند.ه خانه و نه در آوارگی…هیچ جا…»
مصیبت بیشتر
مصیبت بیشتر اینه که بدونی مشکل داری، دردت رو بدونی چیه، حتی راه علاجش رو هم بشناسی ولی هیچ کار نتونی بکنی. دستت کلا بسته باشه.
2009-03-29
BUZZ
+ میخواین برین بیرون؟
- نه بارون میاد
+گفتم شاید..، آخه بعضیا راه رفتن تو بارونو دوست دارن،
..من یه دوست دختر داشتم که هر موقع بارون میومد دوست داشت بریم راه بریم،
..البته خیلی وقت پیش، حدود 30 یا 35 سال پیش.
------------
1- یه بررسی نشون میده که بسیاری از حماسی ترین اتفاقات زندگیم رو گلبول های سفید بدنم خلق کردن.
2-از این همه جومونگ دیدن ملت خوشم نمیاد. از مسافرایی که تو لاین وسط دنده عقب میگیرن بدم میاد.
2009-03-12
به دنیایی که دستاتو نداره
دو کس مردند وتحسّر بردند، یکی آن که داشت ونخورد و دیگر آن که دانست و نکرد.
گلستان
1- یهو زل می زنه توی چشمام، انگار که می خواد تو یه لحظه بریم تو مود جدی، مثل شیرجه ی ناگهانی تو بخش عمیق، بعد میگه ازت خوشم اومده، تو هم مثل من هستی.
2- تو یه لحظه خاص، دستامون با یه آهنگ هیجانی بدون هیچ نظم و ترتیبی دارن بالا و پایین میرن، جفتمون استرس داریم، حداقل پنجاه جفت چشم دارن مارو میپان و یه لبخند ت.خمی می زنن ، دستتو میگیرم، نمی دونم دقیقا کی و کجا، یه جایی وسط زمین وهوا، تو رگام به جای خون فقط آدرنالین میگرده، دم پل که می رسیم میگی دستات گرم شد، میگم آره.
3- این میدون خیلی شلوغه، همیشه خیلی شلوغه، بچه که بودم اینقدر شلوغ نبود، اما حالا شلوغه، دورتادورش افسر وایساده، همه بوق میزنن، چراغ میزنن، فحش میدن، نمیشنوم، هیچی نمیشنوم، میزنم کنار، همونجا کنار میدون به اون شلوغی، دستی رو میکشم، چهارچراغ، میپرم پایین، داره یه طرف دیگه رو نگاه می کنه، میپرم جلوش، سلام، جا می خوره.
4- میگه جفتمون میدونیم داریم درباره ی چی حرف می زنیم، میگم آره، میگه قلبم خیلی تند میزنه، دستمو میزارم رو قلبش، خیلی تند میزنه.
به این حال بد عادت کن، به آغوشی که وا مونده به قلبی که هنوزم توی دستای تو جا مونده
(عنوان هم از همین ترانه س)
2009-03-08
واقعیات را بپذیریم
ماشین لباسشویی هم یه جورشه، هر چی هم لباس کثیف و چرک توش بریزی آخ نمیگه ولی همچین که لباسایِ توش تمیز میشن همشونو بالا میاره.
آروم رانندگی کردن هم خیلی خوبه، اصلا عالیه، ولی اگه یه مدت با یه فِراری با 50 تا رانندگی کنی، نابودش کردی.
ربطش اینه که خوب آره کسی از ما نظری نپرسید ولی حالا که اینجاییم باید باهاش کنار اومد. فقط همین : “کنار اومدن”. نه قبول کردن، نه رد کردن، نه جنگ و دعوا. البته این فقط یه ایده س. عملا آزمایشش نکردم. یعنی نتونستم هنوز.
2009-03-06
graduate va ina!
خيلي ساده انگاري و اشتباه و بي ربطه که خيال کني به همين سادگي بود. نه داداش اصلا ساده نبود. 5سال،یا نه، 6 سال بود که با احتساب ضریب مصیبت و درصد فلاکتش میشه یه عمر.
اما میشه ساده تَرم نگاش کرد، مثل یه فیلتر فتوشاپی که وقتی اعمالش می کنی کلا تصویرو کن فیکون میکنه.
یا گردباد کاترینا که تو سه سوت نیو اورلئان یا هر قبرستون دیگه ای به اون باصفایی رو داغون میکنه.
یا همون درِ که یهو باز میشه و تو از هجوم حقیقت و آره و اینا با پوز میری تو خاک و ملاجت یه وری میشه
یا ضربدر خیلیِ اون اتفاقایی که باعث عبور جریان سه فاز از بدنت میشن، مثل سر خوردن وسط خیابون تو زمس.تون و با ک.و.ن رو زمین فرود اومدن.
یا چه می دونم همین چیزایی که هست دیگه. این لحظه ها که هر کدوم یه سال گذشتن یا همه ی این سالا که رو هم یه لحظه هم نشدن.
مثل اینکه رفتی کلی وقت تو یه فروشگاه گنده، هی گشتی و جنس برداشتی، کلی هم پول دادی ولی الان که خسته و کوفته اومدی بیرون هیچی دنبالت نیست، نمیدونی کلا چیزی نگرفتی و تو توهم بودی یا گرفتی و جا گذاشتی یا
...
نمی دونم تهش چی شد؟ ولی خوب ما همه جا گفتیم زدیم، شوما هم بگین زده، آخه میدونین که، خوبیت نداره:)
