دو کس مردند وتحسّر بردند، یکی آن که داشت ونخورد و دیگر آن که دانست و نکرد.
گلستان
1- یهو زل می زنه توی چشمام، انگار که می خواد تو یه لحظه بریم تو مود جدی، مثل شیرجه ی ناگهانی تو بخش عمیق، بعد میگه ازت خوشم اومده، تو هم مثل من هستی.
2- تو یه لحظه خاص، دستامون با یه آهنگ هیجانی بدون هیچ نظم و ترتیبی دارن بالا و پایین میرن، جفتمون استرس داریم، حداقل پنجاه جفت چشم دارن مارو میپان و یه لبخند ت.خمی می زنن ، دستتو میگیرم، نمی دونم دقیقا کی و کجا، یه جایی وسط زمین وهوا، تو رگام به جای خون فقط آدرنالین میگرده، دم پل که می رسیم میگی دستات گرم شد، میگم آره.
3- این میدون خیلی شلوغه، همیشه خیلی شلوغه، بچه که بودم اینقدر شلوغ نبود، اما حالا شلوغه، دورتادورش افسر وایساده، همه بوق میزنن، چراغ میزنن، فحش میدن، نمیشنوم، هیچی نمیشنوم، میزنم کنار، همونجا کنار میدون به اون شلوغی، دستی رو میکشم، چهارچراغ، میپرم پایین، داره یه طرف دیگه رو نگاه می کنه، میپرم جلوش، سلام، جا می خوره.
4- میگه جفتمون میدونیم داریم درباره ی چی حرف می زنیم، میگم آره، میگه قلبم خیلی تند میزنه، دستمو میزارم رو قلبش، خیلی تند میزنه.
به این حال بد عادت کن، به آغوشی که وا مونده به قلبی که هنوزم توی دستای تو جا مونده
(عنوان هم از همین ترانه س)

۲ نظر:
يه بار ديگه بگو ووووو
عجب ترانه ایه جداً!
:D
ارسال یک نظر