۱۳۸۷-۰۹-۱۱

حال

-رنجوری را گفتند چه خواهی؟ گفت آن که هیچ نخواهم.
گلستان

-اون آدمی که یه طناب بستن به کمرش و برای در آوردن یه گنج فرستادنش تو چاه،
حالا دربدر پاش رسیده به آب هی داد می زنه هااااای بسه ندین پایین،آبه.
میگن ک. نگو بابا این چاه هزار ساله خشکه،
میگه به من چه که هزار ساله خشک بوده، حالا آب داره، بابا من دارم می بینم، پام تو آبه،
دوباره میگن نه بیخود میگی،
خلاصه از این اصرار از اونا انکار،
جالبش اینجاس که عاقلشون بر میگرده میگه حالا گیرمم که آب داره، تو یه ذره تحمل کن، طبق نقشه سه متر دیگه که بری پایین می رسی به گنج
میگه آخه یابو ، زبون نفهم، من قدم به دو متر نمی رسه، آخه گیرم سه متر دیگه گنج، میخوام چیکار وقتی به درک واصل شدم؟
.....
نکنین، ملت نکنین، بکشین بیرون ،ملت س.ک.س پرور، نکنین.

-ملت عاشق که خط و ربط ندارد.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام. بهنام جان من يعني فرزاد نعمتي پوستم كنده دهنم اسفالت و يه جاييم ... شد تا تونستم نظر بدم. ميفهمي؟

سین گفت...

عالي بود بهنام !

سین گفت...

هیچ جا که پشت دانشکده نمیشه ، اما شبیهش چرا ؟
مرسی بهنام ، کاش بشه زود اول رو پل دانشکده همدیگه رو ببینیم بعدم با هم بریم پشت دانشکده .
میگم یه چیزی ، اگه کسی ندونه پشت دانشکده چه خبر بوده و این ها رو بخونه چی فکر میکنه ؟ :)