هنگامی که آخرین قفل در سیاهچال را چفت می کردی،
هنگامی که چشم هایم سیاهی را به دنبال ذره ای نور می کاوید،
هنگامی که هجوم سنگین سکوت صدای آخرین گام هایت را محو می کرد،
آه کشیدم،
و گمان کردم که دیگر درون سینه ام جز ردی از خاکستر، هیچ نمانده است،
آه من نه به گوش تو که به هیچ کجا نخواهد رسید و پژواکش تا ابد میان دیوارهای سرد و سنگیاین گودال، روحم را خواهد سایید.
پ.ن.1. مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
پ.ن.2. خدایا تو آنی که تانی به آنی چپانی جهانی ته استکانی!!
هنگامی که چشم هایم سیاهی را به دنبال ذره ای نور می کاوید،
هنگامی که هجوم سنگین سکوت صدای آخرین گام هایت را محو می کرد،
آه کشیدم،
و گمان کردم که دیگر درون سینه ام جز ردی از خاکستر، هیچ نمانده است،
آه من نه به گوش تو که به هیچ کجا نخواهد رسید و پژواکش تا ابد میان دیوارهای سرد و سنگیاین گودال، روحم را خواهد سایید.
پ.ن.1. مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
پ.ن.2. خدایا تو آنی که تانی به آنی چپانی جهانی ته استکانی!!

۲ نظر:
سلام
به قو ل ستی جونم....آه من در سینه ام باش تا نگیری دامنش را.....
متنت قشنگ بود فقط چی خاکستر شد؟ عشق؟
اگه عشق باشه که باید بگم مثل ققنوس می مونه وقتی خاکستر میشه دوباره ازش یه عشق دیگه متولد میشه اما اگه آرزو باشه نمی دونم چی بگم (امید هم که نمی تونه باشه) پس چی خاکستر شد؟
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
( منظور لب معشوق نیستااااااا ولی خب اونم زیر مجموعه ش میشه!)
بدرود
ارسال یک نظر